عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

20

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آغاز كرد و او را محنت پيش آمد ، بگريست و زارى كرد و از پس ايشان همى دويد ، عرق از پيشانى گشاده و اشك از ديده روان و پاى آبله كرده همى گويد اى برادران اى آل ابراهيم نه اين بود عهد پدر با شما از بهر من ! ! نه اين بود بشما اميد پدر من « 1 » ، چرا رحمت نكنيد و بوفاء عهد باز نيائيد ؟ ايشان آن همى شنيدند و او را هم چنان بتشنگى و گرسنگى و رنج همى داشتند تا آن گه كه از ايشان نوميد گشت و از بيم قتل بيفتاد و بيهوش شد ، يهودا بر وى مشفق گشت ، سر وى در كنار گرفت ، يوسف بهش باز آمد گفت اى برادر زينهار ، يهودا او را تسكين دل داد گفت مترس كه از قتل بزينهار منى ، يوسف گفت من خود دانسته بودم كه من اهل غم گينان‌ام و از خاندان محنت زدگان ، لكن گفتم مگر محنت من از بيگانگان بود ، كى دانستم و كجا گمان بردم كه محنت از برادران بينم و داغ بر دل من بدست ايشان نهند ؟ آن گاه بناليد و بزاريد و گفت « 2 » اى پدر از حال من خبر ندارى و ندانى كه بر من چه مىرود ! برادران گفتند مر يهودا را كه تو ما را از كشتن منع ميكنى و كار وى بجايى رسانيديم كه او را واپيش پدر بردن هيچ روى نيست ، اكنون تدبير چيست ؟ يهودا گفت من چاهى ديده‌ام درين وادى او را در آن چاه افكنيم ، تا راه گذرى فرا رسد و او را ببرد و مقصود شما گم بودن وى است تا پدر او را نه بيند و دل بشما دهد . ايشان به حكم وى رضا دادند و راى وى موافق داشتند ، او را بر گرفتند و بسر چاه بردند ، و پيراهن از وى بركشيدند ، به علت آنكه تا پيراهن به خون آلوده پيش پدر برند و آن وى را نشانى بود كه گرگ يوسف را بخورد ، يوسف گفت : يا اخوتاه ردّوا علىّ قميصى اتوار به في الجبّ ، فقالوا ادع الاحد عشر كوكبا و الشّمس و القمر يكسوك و يؤنسوك . پس او را بچاه فرو گذاشتند ، چون بنيمهء چاه رسيد رسن از دست رها كردند ، ربّ العزّه او را بقعر آن چاه رسانيد ، چنان كه هيچ رنج بوى نرسيد ، و در ميان آب سنگى بود ، يوسف بر آن سنگ نشست و برادران از سر چاه برفتند ، يهودا باز آمد كه بر وى از همه مشفق تر بود و دلش نميداد كه او را فرو گذارد ، فرا سر چاه آمد گريان

--> ( 1 ) - نسخهء الف : اميد پدر و رنج من ( 2 ) - نسخهء الف : و بزارى گفت